سلام بابایی جونم عزیزدلم ..نفس من .نمیخوام فکر کنی که چه بابای بدی !!!که بعد از 4ماه میخواد برای دخترش چند خطی بنویسه ..تو که خودت میدونی چقدر کار داشت بابایی ..

الان دخترک من خوابیده و من امیدوارم که تا صبح راحت و آسوده بخوابی وخوابهای خوب ببینی ...صبح وقتی بیدار بشی میبینی که باباییت آمده بالای سرت و داره نگات میکنه و اونموقع است که تو چشمای نازتو باز میکنی و میخندی

و همون موقع است که بابایی خیلی سخت میشه از تو دور شدن و رفتن سر کار

عسل من روزها که سر کار هستم بدجوری دلم برات تنگ میشه ...

امروز که رفته بودی کلاس تمام مدت حواسم پیش تو و مامانی بود خیلی دوست داشتم میامدم و تو رو میدیدم ...ولی میدونی که نمیتونم ولی قول میدم که تمام سعی ام را بکنم که باهاتون بیام و تو رو که تمام زندگی و نفس من هستی ببینم ..

خلاصه که بابایی خیلی دوست داره خیلی بیشتر از خیلی ....میخوام اعتراف کنم که وقتی به دوست داشتن تو فکر میکنم اونقدر به نظرم بی انتها میاد که از احساس اون بی نهایت کلافه میشم

آوینای عزیزم ...همیشه خدا رو شکر میکنم که تو رو به ما هدیه داد تو یی که مثل فرشته ها پاک و معصومی

فرشته ای که از وقتی اومده به ما و زندگی و عشق ما معنای تازه ای داده ...از خدای بزرگ میخوام که همیشه تو رو و مامانی رو در پناه خودش حفظ کنه و مواظب دخترای من باشه ...من هم سعی میکنم که به شما سخت نگذره ..هر چند میدونم که زندگی سخته دخترکم

باز هم میام و اگر مامانیت دست از سر این وبلاگ بر داره و به من هم مهلت بده برات مینویسم ....

یارب این نو گل خندان که سپردی به منش

میسپارم به تو از چشم حسود چمنش .

فدائی تو بابا امید .