از همون روز ازل  که ادمیزاده قدم به این کره خاکی گذاشته عادت داره یکسره برای خودش یه چیزی درست کنه که نتونه مثل ادمیزاد (راستی کی این اصطلاح رو اختراع کرده ...پس مثل چی)زندگی کنه !!!خلاصه که دائم باید یه چیزی باشه که این ادمی زاده اونو بپیچه دور خودش و بعد با هزارتا ادله و منطق و راه حل بخواد اونو باز کنه این ادم بزرگا همینجورین دیگه !!!یکی از همین پیچک ها .واژه خوشبختیه !!!

من که فکر نکنم هیچ کس بتونه واقعا این واژه را معنا کنه ...ولی مطمئنم که همه میتونن با تمام وجودشون اونو حس کنن خوشبختی ..یک لحظه است ..یک آن ...حتی میتونه دویدن یک حس در تمام عروق و سلولهای بدنت باشه که به ثانیه هم نمیرسه ...ولی اونقدر قدرت داره که میتونه تمام زندگی رو رنگی تر کنه ...و این لحظات ناب تو زندگی همه این ادمیزادگان وجود داره ...نگید نه ...داره دیگه ...حتما بوده ..وگرنه احتمالا باید یه پای بساط خلقت بلنگه ...تمام اینا رو گفتم که بگم آره بابا اعتراف میکنم ...که من هم این رو حس کردم با تمام وجودم دیروز ..اره همین دیروز که با آوینا داشتیم بازی میکردیم یکدفعه صدای خنده هاشو شنیدم ...دخترم داشت بلند بلند برام میخندید با اون دهن بی دندونش و اون زبون کوچولوش که وقتی میخنده میاد بیرون ...خدای من ...دخترم داشت میخندید .....قلبم همینجوری داشت میزد ....یکدفعه داد زدم ..امییییییییید بیا !!!!بچه ام از صدای جیغ مامان سرخوشش چشماش گرد شده بود ....امید اومد تو اتاق و وقتی دید آوینا داره میخنده اشک تو چشماش جمع شد این هم نتیجه پدیده بچه ندیدگی !!!!چکار کنیم خب ندید بدیدیم !!!!اون لحظه بود که خوشبختی با صدای خنده های تو ...دخترکم ...اومد تو خونه ما صدای زنگ خنده های تو ....اون موقع من هم مصداق بارز خوشبختی بودم ...باور کنید ....اگر قبل از اینکه بچه داربشم این مطلب رو تو یه وبلاگ میخوندم پیش خودم میگفتم چه سرخوشن اینا دیگه مردم هزارتا هزارتا بچه دارن اینقدر براش ذوق نمیکنن ...ولی از همین جا اعلام میکنم که اشتباه میکردم ...خوشبختی یه اتفاق ساده است که با زنگ خنده های یه کودک میاد تو زندگی ما ....

پس من خوشبختم ....خیلی خوشبختم واز این همه خوشبختی میترسم !!!!(نگفتم این ادمیزاده دائم دنبال یه چیزی میگرده که بپیچه دور خودش )خوب چیه مگه ؟؟؟من هم آدمیزادم دیگه .