من اصولا نویسنده خوبی نیستم ..البته به معنای حرفه ای که اصلا نویسنده نیستم ..البته با یک رواننویس مشکی روی یه برگ کاغذ کاهی نوشتنم میاد خیلی ...ولی پشت سر هم ردیف کردن حروف روی صفحه سیاه این کیبورد قبول کنید خیلی سخته ...وقتی رواننویس رو دستت میگیری و اون تکه کاغذ رو تو بغلت بعد با یه چرخش نرم و یه رنگ سیاه (همیشه همه خودکارهام سیاه بودن حالی میده با این رنگ نوشتن )انگار خودبخود کلمات نقش میگیرن و بیرون میریزن از ذهن ادم ...ولی تایپ کردن رو هیچ وقت دوست نداشتم و یاد نگرفتم ...تکنولو÷ی زده ام دیگه چکار کنم ...من باید 100سال پیش بدنیا میاومدم ...اینا رو گفتم که بگم اگر این وبلاگ بیشتر تصویر و شعر و داستانه به گیرنده هاتون دست نزنید تقصیر از فرستنده است !!!!وقتی وبلاگ بقیه دوستان رو میخونم و میبینم که از چه موضوعات ساده ای دست مایه هایی درست کردن برای نوشتن ....بهشون آفرین میگم و تو دلم به خودم میگم که دخترک من بعدها چیزی برای خوندن نداره ...دارم سعی میکنم عزیزم میبینی که!!دارم سعی میکنم بنویسم تا حداقل تو بعدها بدونی مامانت اون موقع که تو خواب بودی و داشتی انگشت شست رو با ولع تمام میک میزدی و هر چی سعی کرد که بجاش پستونک یا شیشه یا می می بخوری و نخوردی و توخواب غر زدی که انگشتتو بدم بخوری و مامانت دیگه نمیدونست باید چکار کنه و نگران بود که این کارت عادت نشه برات .......چی کشید ...(وای چه جمله طولانی بود)نمیدونم اصلا درست بود از نظر نگارش یا نه ؟ مامانی ...دخترک رویایی من اره عزیزم سعی میکنم برات بنویسم هم برای تو هم برای خودم ...که تازگی خیلی دچار این بیهودگی شدم ....میدونم میدونم که مسئولیت بزرگی دارم میدونم بهترین و مفیدترین کارم رسیدگی و مراقبت از توئه ولی نمیدونم چرا اینقدر احساس بیهودگی و بیکاری میکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟عجیب نیست؟؟؟؟؟با اینکه خیلی کار دارم البته همه کارهام کارهای روزمره خونه و پخت و پز و اینجور چیزهاست که همیشه هست ولی هیچ کدوم رو دلم نمیخواد به استثنائ کارهای مربوط به تو که هنوز با عشق انجامش میدم ...ولی میدونی دلم یه کار هیجان انگیز میخواد یه کار مفید ....چه مامان پرروئی داری نه ؟بذار از راه برسی بعد هوس دوباره رفتن کن ........دلم میخواست ایران بودیم با دوستام ..یا فامیل ...یاد اون روزهای اکباتان بخیر ...شادمانی بی سبب ..نمیدونم شاید دلگیرم و این اسمان ابری و سرد هم دلگیرترم میکنه ....هنوز تابستون نیومده بود که پاییز از راه رسید ....و من تنها دلخوشی ام رسیدن روزی است که سوار هواپیما بشیم و خلبان اعلام کنه که تا چند دقیقه دیگه تو فرودگاه تهران فرود میاد ...همه دلخوشی من تصور اون لحظه ناب دیدار تو و بابابزرگا و مامان بزرگا و دایی ها و عمه ها و عموهاست ...مخصوصا دیدن چشمای سبز بابابزرگت که اولین نوه اش رو میبینه ...میتونم برق نگاهش رو حس کنم ...چقدر شیرینه نه؟انتظار چیز خوبیه وووبعضی وقتها نه تنها کشنده نیست بلکه زنده کننده هم هست ...میبینی چقدر نوشتم !!!!برای اولین بار بد نیست نه؟تو هم هنوز بیدار نشدی و من منتظرم که با هم بریم آب بازی ....فردا واکسن داری عزیزم ..