دخترک بلا خیلی خوشگل میخنده صبح که بیدار میشه چشماشو که باز میکنه لباش هم باز میشه و میخنده ...اما فاصله بین گریه و خنده اش یک ثانیه هم نیست بچه ام ....تا میاییم مزه شیرین خنده اش رو بچشیم گریه رو تحویلمون میده مبادا یه وقت رو دل کنیم !!!!با بابایی حسابی ذوق میکنه و دل میبره ...البته وقتی گرسنه میشه یا خوابش میاد یا بغل میخواد همینطوری بی خود و بیجهت حوصله نداره یاد مامی میافته ...ای روزگار ...عاشق اینه که از رو زمین بلند شه اونوقته که گردن لق لق کوچولوشو هی میگردونه این ور و اون ور ببینه چه خبره ...وقتی نگهش میداریم پاهاشو سیخ میکنه و می ایسته ...اما پاهای کوچولوش زود خسته میشه ...وقتی یه چیز جدید میبینه چشماشو از حدقه میدراند (بیاد سلطان وشبان )وسر کوچولوشو میاره جلو وبا دقت نگاه میکنه ....وقتی میخنده زبونش هم میاد بیرون خیلی بامزه میشه ....بعضی وقتها چنان اهی از ته دل میکشه که دل سنگ کبابه ....مامانی رو خوب میشناسه اخه بچه ام جز من و بابا و مامان بزرگ که کس دیگه ای رو ندیده هنوز ...از لباس و پوشک متنفره و غیر ممکنه گریه نکنه ...دخترک لخت و پتی من ...یه کم هم خنگول منه و تمام دستشو میخواد بکنه تو دهنش که اون هم نمیشه و صداش در میاد البته دو سه روزه که یاد گرفته بجای تمام دستش انگشتاشو میک بزنه ...شبها مدام ووول میخوره و میاد پایین دائم باید بلند شم بذارمش سر جاش ....بطرف صداها بر میگرده ولی نه همه صداها ....وقتی خیلی خوش باشه لم میده تو بغل بابایی و لپهای خوشگلشو آویزون میکنه و دهنش میجنبه انگار داره یه چیزی میجوه ....از تصاویر کتابش خیلی خوشش میاد ولی از اسباب بازی نه ..اصلا دوست نداره ...فقط به دلقک بازی های من و باباش حسابی میخنده و ذوق میکنه ....هر وقت هم خیلی ذوق میکنه سکسکه اش میگیره ...با دهنش یکسره بادکنک درست میکنه و تف میکنه ...یه چند باری هم جیغ کشیده از سر خوشحالی ...وقتی شیر میخوره مدام با دستاش صورتشو میماله و انگشتاشو میکنه تو چشماش ...از حموم خوشش میاد البته جدیدا وقتی میذارمش توی وان یه کم میترسه ...خلاصه که خیلی دوسش دارم در کلام نمیگنجه ....عشق من .