glitter-graphics.com دیشب آوینا گریه میکرد ..من تو آشپزخونه بودم و بابایی تازه از سر کار اومده بود و حسابی دلتنگ دخترش شده بود و بغلش کرده بود و باهاش حرف میزد ولی آوینا بر خلاف هر شب که کلی با بابایی خوش و بش میکنه ...همچنان نق نق میکرد و اروم نمیشد تا اینکه یکدفعه چنان جیغ بنفشی سر داد که دویدم بیرون از اشپزخونه فکر کردم چیزیش شده بابایی بیچاره هم کلی ترسیده بود اومدم جلو و به محض اینکه منو دیدخودشو از تو بغل بابایی انداخت تو بغل من و سرشو گذاشت رو شونه ام و خوابید ...این جریان اونقدر سریع بود که باورمون نشد ...اون لحظه که برای اولین بار آوینا مامانشو میخواست و ابراز کرد که منو میخواد اونقدر شیرین بود که مثل یه حس مبهم و لذت آور در تمام تنم جاری شد و با هیچ کلمه ای نمیشه وصفش کرد خلاصه که کلی حال کردم ...بابایی میگفت حالا دیگه تو رو میشناسه .عاشقت هستم همه امید من .