من آوینا خانم خانوما هستم میخوام شیرین کاری هامو در طول یک روز کاری براتون بنویسم که بماند جهت عبرت آیندگان و انتقال تجارب به سایر دوستان و همسالان .بنده بسیار سحر خیز بوده و پیرو ضرب المثل سحر خیز باش تا کامروا گردی تا کنون که کامروا بوده و بعد از سر دادن جیغ هایی از نوع بنفش به کام دل رسیده ام وهمانطور که چشمانمان رابه روی دنیا بسته ایم پس از میل نمودن مقادیری شیر دهان مبارک را باز نموده و به ایجاد صدایی رعد آسا ادامه میدهیم که این کار برق از کله مادر محترم میپراند و در این زمان است که شیفت عوض شده و مادر بزرگمان به صحنه وارد میشود و ما را تحویل گرفته از اتاق میبرد تا این مادر ما که نمیدانم چرا هی میخوابد کمی بخوابد ما که در طول شب فقط یک بار از خواب بیدار میشویم ولی هر وقت بیدار شدیم خواب بود فکر کنم بیماری چیزی داشته باشد .....بله میگفتم مامان بزرگ مارا به اتاق خودش برده و سعی میکند پیش پیش کند تا بخوابیم ولی از شما چه پنهون تازه بیدار شدیم بابا .....کمی جهت دلبری و مخملی کردن و اینجور چیزها قان و قونی میکنیم و لبخندی میزنیم تا بغلمان کنند و قربان صدقه امان بروند بعد در یک زمان مناسب دست مبارکمان را داخل دهان نهاده و چنان میک میزنیم که دل زمین و زمان برایمان کباب شود در همین زمان و بعد از تعویض پوشکمان که مایه آبرو ریزی ماست و بعد از این در خاطراتمان اسمی از آن نمیبریم نمیدانم چرا خوابمان میبرد البته چشمانمان را کاملا نمیبندیم تا مراقب اوضاع جاریه باشیم مبادا اتفاقی بدون صلاحدید ما در جریان باشد ....در همین زمان پدر گرامی که بعد از یک ساعت زنگ زدن موبایل و ساعت و صدای مامان از خواب بیدار گشته اند بالای سرمان میآیند و برایمان ذوق میکنند و از ما در خواب ناز عکس میگیرند و ما در ته دلمان کارخانه قند احداث مینمایییم .....و بعد که کلی ریش و سیبیل را به صورت چون برگ گل ما اصطحکاک نمودند (اینا رو مامانم میگه )به سر کار تشریف برده جهت اخذ لقمه ای شیر حلال ....ما همچنان هستیم تا این خندق بلای ما سر و صدایش در بیایید که شیر میخواهیم البته من مشکلات فلسفی زیادی در این دنیای بی انتها دارم که هنوز حل نشده اند و تلاش خانواده و دوستان و اشنایان هم تا کنون کوچکترین افاقه ای نکرده در زیر لیست مشکلات جهان بشریت عرضه میگردد جهت ارائه پیشنهادات سازنده 1-گریه مینمایییم چون گرسنه هستیم که البته این مشکل تغذیه مسئله بسیار مهمی در جوامع توسعه یافته و نیافته و افریقایی و غیره هست فقط مختص ما نیست که . 2-بادی در گلو و اعضا و جوارح گوارشی ما میوزد که باید از یک جایی خارج شود خوب ...نمیدانم این مطلب را باید به اداره هواشناسی گزارش کنم یا نه ؟ 3-دل مبارکمان دچار اسپاسم عضلانی میشود که به آن کولیک شیر خواران گفته میشود که البته قابل توجه دکتر های محترم که هنوز نمیدانند باید چه کرد هر چه عرق و .....به خورد ما دادند انوقت میگویند بچه عرق خور شد ...کار کنید روی مطالعات پزشکی ...وقت بگذارید برای آینده فرزندانتان ...عجب پیام تمیسی دادما ! 4-در همین زمان که دل درد داریم و گریه مینماییم و گوهر اشکهایمان جاری میشود سکسکه به سراغمان میاید در اوایل خودمان هم میترسیدیم ولی کم کم فهمیدیم که چیز مهمی نیست جهت گشاد گشتن روده و البته نه چیز دیگه . 5-در همین اثنا عطسه هم فراموش نمیشود . 6-لازم به ذکر است که در تمام این مراحل در بغل مادر محترم و سر برشانه های مهربانش مینهیم تا احساس مادر بودن را القا نموده و کاری کنیم تا فکر کند خیلی خوشبخت است ! 7-در این مرحله ما دیگر مشکل فیزیو لو÷ی نداشته و به حمایت روحی نیاز مندیم که البته و صد البته باید در آغوش پر مهر مادر و در گردش در خانه و نظارت بر امور جاریه منزل صورت پذیرد . 8-شدید در حال کیفور شدن هستیم که صدای مادر بزرگمان در می آید که بذارش زمین بغلی میشه . 9-باز ما رو پهن کردن زمین ....خوب چاره ای نیست بهتره کمی با خرسی بازی کنیم که قول میدم این مرحله بیشتر از 5دقیقه طول نمیکشه.... 10-وای دوباره گشنه شده ایم جهت جلوگیری از اتلاف وقت مراحل 1-10را خودتان بخوانید . این داستان تا شب که بابا بیاید تکرار میشود . شب که بابا بیایید ما را بغل میکند چون یک نیروی تازه نفس و به تراس میبرد ما هم از آن بالا بر جهان هستی نگاهی میاندازیم و در دلمان میگویییم من آمده ام تا جهان را تغییر دهم . . در همین زمان است که مادرمان به پدرمان میفرمایند بیا بچه ام رو ببریم بیرون دلش پوسید تو خونه .حالا دل چه کسی پوسید ؟پیدا کن پرتقال فروش را.... ولی از حق نگذریم ماشین سواری و کالسکه سواری خیلی حال میده ها . یک موقعی چشمان مبارک را گشوده و میبینیم باز هم در چهار دیواری خانه هستیم . حالا وقت آب بازی است این قسمت رو خیلی دوست داریممممممممممممممم. حالی میدهد خودمانرا چون کلئوپاترا ولو میکنیم در وان آب که عصاره گلهای بابون در آن ریخته شده و حالی به هولی .... مادر و پدر و مادر بزرگ هم دائم فدای چشم و ابرو و قد و بالای ما میشوند ...بس است دیگر چقدر فدایی داریم . بعد از حمام ما را ماسا÷میدهند که بسیار مورد رضایت ما قرار میگیرد و حالی میبریم وافر . اما چشمتان روز بد نبیند از این لباس متنفریم ما آقا جان ....نمیدانیم مخترع لباس کی بود وگرنه مادرش را به عزایش مینشاندیم .....خوب حالا نوبت گشت اخر شبه .....آههههههههههه خوابم میاد ....مامان منو بغل کن .برام لالایی بخون .از اییییین قسسسسسمت زننندگیییی خووووشم میااااد .خورپف.شب بخیر دختر نازم .اینو مامانم گفت .