میدونم خیلی این حرف تکراریه ولی باور کن که خیلی زود گذشت 6سال وحالا تو دیگه کوچولو نیستی حرفات و فکرات و کارات و علاقه مندی هات خیلی عوض شده نگات میکنم و انگار خودم باز بچه شدم باز دارم زندگی میکنم لذتی داره نگاه کردن به قد و بالای تو و تو دل گفتن که فدات بشم من ......مدرسه میگن تو کوچولویی هنوز و اسمتو نمینویسن برای همین رفتیم کمیسیون ....جلوی سه تا خانوم که میخواستن ازت تست بگیرن نشستی و اونقدر خوشگل روسی حرف زدی که کارخونه قند شازند تو دل ما اب شد ....اونا گفتن که از نظر ذهنی و فکری مشکلی نیست و میتونی بری مدرسه ولی از نظر فیزیکی چون اونا از تو یکسال تا یکسال و نیم بزرگترن ممکنه به مشکل بخوری تا اخر هفته وقت دادن فکر کنیم که میخواهیم تو بری مدرسه یا نه ؟نمیدونم تصمیم درست چیه .؟

کلیسای عیسی منجی مسکو

نوروز 93

نقاشی رو خیلی دوست داری به نظر من که خوب میکشی امیدوارم همیشه خلاق بمونی ......عینهو ننه بزرگا مارو و مخصوصا بابارو نصیحت میکنی و راهکار اراِئه میدی و چنان جدی و از موضع قدرت حرف میزنی که ادم دوست داره همون کارو بکنه .....

بی دندون من

با بچه های خوب خرداد 87

عشقم

روز تولد شش سالگی در مهد کادو هم عروسک گرفته

ساعت خواب در مهد

 

اوینا با لباس کردی

آوینا و اهورا در بیستون کرمانشاه

وقتی داستان بیستون و شیرین و فرهاد رو تعریف کردم براش تا چند روز از فکر این داستان بیرون نمیاومد .به بیستون میگفت تراشیده ...با اهورا رفتیم بالا با اینکه بارون و سرمای شدید بود بازم اصرار داشت حتما اونجا رو ببینه اهورا میگفت ما قهرمانیم که از کوه میریم بالا اوینا بهش گفت فرهاد اینهمه تراشیده درست کرد هی به خودش نمیگفت قهرمان که تو میگی ........نیشخند

 

تولدت مبارک خاتون خردادی من

 

 

شب یلدا