دیگه واقعا نمیتونم لحظاتت رو ثبت کنم ....حافظه من با سرعت درشکه ثبت میکنه و کارها و حرفهای تو با سرعت نور .....

خیلی مهربونی دخترکم ....توی تلویزیون صحنه هایی از قحطی زده ها رو نشون میداد ...به من میگه :مامان این سیاه پوستها چی شدن ؟گفتم امسال بارون نیومده ...برای همین انها چیزی برای خوردن ندارن ...چون نتونستن گندم بکارن ....میگه :خونه هم ندارن ...تازه توالت هم ندارن ....ولی خیلی بچه دارن ....میگم اره ...بعد با صورتی پر از نگرانی میگه :مامان خدا رو شکر که ما خونه داریم ....اب داریم ...شکلات داریم ...توالت داریم ....من دیگه قول میدم غذامو بوخورم باشه ؟؟؟؟؟باشه عزیزم .....قلب

 

از اون فکرای خوشگلی که تو اون سرت میگذره و با نهایت سادگی و بدون ابهام بیان میکنی خیلی خوشم میاد ...اونقدر زلاله که میشه نهایت سلولهای احساست رو توش دید .....

مامان بیا یه قرار بذاریم ...این تازگیها جمله ایه که بارها و بارها تکرارش میکنی ...فقط نمیدونم چرا همه این قرارها به نفع تو تموم میشه ....

داشتم برات حواس پنجگانه رو میگفتم ...بعد بهت میگم حالا تو بگو چند تا حس داریم ؟با کمال اعتماد به نفس میگه :حس بونانی ...حس چشانی ....بقیه اش چی بود ؟؟؟؟

نه که اینا رو خیلی درست گفتی نیشخند

بیشتر از من معلمش از روسی حرف زدن دخترک ذوق میکنه .....اونقدر چشماش برق میزنه وقتی اوینا باهاش روسی حرف میزنه که منو هم درگیر میکنه این همه احساس ....البته از طرفی هم اونقدر هر چی که اوینا میگه رو گوش میده و عمل میکنه که دخترک یه هوا لوس میکنه خودشو برای معلمش ........

 

 

ما تا چند روز اینده میریم ایران ...بخاطر مراقبت از مامانم بعد از عمل پیوند کلیه ....امیدوارم که همه چیز خوب باشه و زودتر بتونه دوباره به زندگی عادی برگرده .....

تا بعد ....

اگر چیزی یادم بیاد ناچار میشید پینوشت هم بخونید ....

دوستت دارم دخترک سبز پوشم ...تا ابد تا اخر دنیا تا نهایتم ...