دخترک ما داره سه ساله میشه .....سه سال با خنده هاش خندیدیم خندهو با بعضی از گریه هاش گریه کردیم گریهبا بعضیهاش حرص خوردیممنتظر با بعضیهاش هم زیرزیرکی خندیدیمزبان ....

سه سال با حرفاش غش و ضعف کردیم چشمکو قند تو دلمون اب شد و بعضی وقتها هم چشمامون گرد شد .....سوال

با ادا اطواراش دلمونو برد قلبو با شیطونی هاش مخمونو کلافه....

خلاصه باهات زندگی کردیم در تک تک لحظات ...انگار قبل از بودن تو زندگی نکرده بودیم ....

تازگی خیلی احساس بزرگی و داناییی میکنه حرفاش هم درست مثل خودش بزرگ بزرگ شده ...

تو پارک بهم گفت اینجا چرا همش پیرمردا نشستن ؟

گفتم اخه اونا بازنشسته شدن و کار دیگه ای ندارن میان پارک 

امروز میگه مامان من بازنشسته شدم ....

میگم چرا؟؟؟؟؟؟

میگه خب دیگه بازنشسته شدم منو ببر پارک!!!!! تعجبشیطان

 

تولد من بود و مامانم ازش میپرسه تولد مامانت براش چی خریدی ؟؟؟؟

میگه براش گل خریدم 

گفتیم پس کو ؟

گفت بیرون گذاشتم خراب نشه از خود راضی

 

با سیاوش رودربایستی خاصی داره و باهاش شوخی نمیکنه ولی با امیر خیلی راحته و خلاصه از سر و کولش میره بالا ....

امیر داشت یه چیزی رو درست میکرد به اوینا گفت :اوینا فکر کنم اینجوری بهتر باشه ....

خانوم با نهایت خونسردی میگه :مگه تو فکر هم میکنی ؟؟؟؟تعجب

 

دائم در حال خاطره تعریف کردنه انگار گیس سفید فامیله ....ولش کنی خاطرات جنگ ناپلئون رو هم برات تعریف میکنه ....میگه :مامان جون بادته اون قدیما تو جوون بودی ؟؟؟من رفته بودم خونه محمد صالح ؟؟؟؟واقعا چه وقایع تاریخی مهمی هم رخ داده چشمک

 

یک ساعت مدام بدون وقفه میتونه برات قصه از خودش سر هم کنه ....شعر هم میخونه و جالب اینجاست که خیلی از بیت هاش قافیه درستی داره ....

 

دختر 8ساله فامیلمون اومده بود اونجا مهمونی ....داشت میگفت من میتونم این کارا رو انجام بدم و خلاصه داشتن برای همدیگه کری میخوندن که اوینا دید حسابی کم اورده برگشت گفت :اخه تو بزرگ شدی ماشااله چشمک

 

دلش میخواد مامان من باشه ....وای که نمیدونید چه مامان مهربونی میشه اونقدر نازم میکنه و بوسم میکنه و عزیزم عزیزم میگه که ادم دلش میخواد واقعا بچه اوینا باشه ....امروز منو خوابونده پتو انداخته روم بوسم میکنه و میگه عزیزم بخواب تا من برم دانشگاه بعد هم برم شهرداری و زود بیام ...چی دوست داری برات بخرم ؟؟؟؟بچم این مدت تو ایران اونقدر من رفتم شهرداری که شهرداری شده کابوس این طفلک  ....

چند روز پیش هم میگفت مامان تو همش منو میذاشتی پیش مردم میرفتی شهرداری

ناراحت

از بچه هاش و عباس قلی خان تعریف میکنه اونقدر چیزای بامزه ای میگه که ما نمیدونیم اینا رو از کجا در میاره ؟؟؟؟از دوست عباس قلی خان که اسمش مشتی قلیه ....از رونیکا و سارا و پسرش که هنوز اسم نداره استعداد داستان سرایی خوبی داره .....چنان قیافه عباس قلی خان رو توصیف میکنه که انگار واقعا وجود داره قیافه اش درست شبیه اسپیران غیاث آبادیه ......بنده خدا ....قهقهه

دوستت دارم دخترک سه ساله من .....سبز باشی تا همیشه