تو این روزهای سرد که من نمیدونم این همه برف رو اسمون تو کجای دلش جا داده که تمومی نداره .....تو این روزهای ابری بی خورشید .....تو این سر سیاه زمستونی ....

ما تو این خونه یه خورشید کوچولو داریم که خیلی خیلی کله داغی داره ....مثل همه بچه ها شادو ساده ....کنجکاو و پر انرژیه ....و بعضی وقتها خیلی  بامزه و شیرین و بعضی وقتها شیطون و بی محابا و سرسخت ....

دلم میخواست حافظه ام اجازه میداد تا تمام حرفا و کاراش رو بنویسم .......

کلاس ورزش و مهارتهای بچه های زیر سه سال خیلی خیلی خوب پیش میره ...واقعا دوست داره و تمام کارها رو هم همونطور که مربی میگه انجام میده ...مهمتر اینکه خیلی مربیشو دوست داره و اون هم خیلی با مهربونی و حوصله با بچه ها و مخصوصا اوینا که میدونه زبان نمیفهمه کار میکنه ....حیف که دو روز در هفته بیشتر نیست ....

بعضی از کلمات رو که اونجا میشنوه تکرار میکنه وقتی خودش بازی میکنه ....فکر نمیکردم به این زودی یاد بگیره ...معنی کلمات رو هم میپرسه و خیلی ذوق داره برای یاد گرفتن ....

درست مثل باباش به زندگی حیوانات علاقه داره و با لذت نگاه میکنه ......صبح یکشنبه وقتی از خواب با صدای خنده هاشون بیدار میشی فکر میکنی که دارن چکار میکنن که اینقدر خوشحالن ؟؟؟؟؟میایی بیرون میبینی خونه شده مرکز حیات وحش ....تلویزیون داره زندگی حیوانات رو نشون میده آوینا هم همه حیونای اسباب بازیشو اورده و داره با نمونه واقعی مقایسه میکنه .....

نتیجه این میشه که یه دفعه میاد میگه :مامان ببین من یه پستاندارم !!!!!!خنده

 

در موعظه کردن دیگران ید طولائی داره ......کافیه یه نفر یه کاری بکنه تا کلا عواقب و محاسن و معایب فعل مذکور رو چنان جلوی چشمات به تصویر بکشه که همون موقع کاملا پشیمان مجبور بشی بری توبه کنی ....

ولی کارهای خودش اصلا و ابدا ایرادی نداره و خیلی هم خوبه ......


امید بهش گفت برو لباسهاتو بپوش تا بریم بیرون ....اومده تو اتاق به من میگه :تو هم میایی؟؟؟؟میگم بله ...

میگه :ولی تو بیشتر میدونی که بابا خیلی به من احتیاج داره !!!!!نیشخند

پیدا کنید پرتقال فروش را .......زبان

 

داشت با باباش بازی میکرد ..امید خسته شده بود و گفت بقیه بازی برای بعد باشه ؟؟؟؟با قیافه ای کاملا جدی میگه :بابا من یه بازی بلدم که حتی فکرش رو هم نمیکنی !!!!از خود راضی

 

داشت کتاب میخوند بهش میگم چی میخونی ؟؟؟؟میگه :میخوام ببینم تو این وصیتنامه چی نوشته ؟؟؟؟؟؟تعجب

 

امید اومده خونه به من میگه :مامانی آوینا دختر خوبی بوده امروز ؟؟؟؟؟گفتم امروز نه زیاد ....گفت چکار کرده ؟؟؟داشتم برای باباش توضیح میدادم که یه دفعه پریده وسط میگه :بسه دیگه نمیخواد بگی ...بقیه اش رو خودش میدونه !!!!!خجالت

 

نقاشی هاش داره کم کم شکل میگیره ...دیشب خورشید کشیده بود با خط های دورش ....یه ادم خیلی بامزه که خیلی خنده دار شده بود با یه رشته مو مثل سیم تلفن ....یه ماشین با سه تا چرخ و یه پنجره ....و یه سیب که به یه نخ وصل شده ....از این نقاشی عکس گرفتم که در پست بعدی میذارم ....قلب

 

احتمالا ما شنبه میریم ایران ....مامانم هم حالش زیاد خوب نیست ...آوینا خیلی خوشحاله و البته من هم ...اما امید از همین حالا خیلی ناراحته .....میگه وقتی کلید میندازم به در و در رو باز میکنم دیگه صدای پاهای آوینا نمیاد .......

امیدوارم این مدت زود بگذره و عید همه با هم ایران باشیم قلب

تا بهار راهی نیست سبز بمانید ماچ

 

پی نوشت :این قالب شاد و زیبا رو محیا جون برای آوینا درست کرده همینجا از زحمتی که کشیده ازش تشکر میکنم و براش بهترین ها رو میخوام قلب