مهمون داریم برادرم و حانومش اینجا پیش ما هستن و خلاصه در حال گشت و گذار بسر میبریم ....و البته کسی که بیشترین اتیش رو میسوزونه و خوش میگذرونه ...آوینا میباشد چشمک.

خیلی بلا شده و بعضی مواقع ادم رو تا مرز دیوانگی میبره و بر میگردونه کلافه...دائم در حال حرف زدنه فقط وقتی خوابه این لبهای کوچولوش بسته میشه .....یا با ما حرف میزنه ...یا با اسباب بازیهاش ...یا با موجودات خیالی ...یا با خودش ........

خیلی غیر قابل پیشبینی و هیجانی شده ....کاراش رو دیگه نمیشه پیشبینی کرد ...یه لحظه اروم و خوش اخلاقه و لحظه دیگه مثل یه بمب اتمی منفجر میشه و کاری میکنه که پیش خودت فکر میکنی اصلا نمیشناسیش ....

حرفاش خیلی بامزه است و کلی از دستش میخندیم .....

خیلی به سیاوش و منا عادت کرده .... وقتی برن میدونم که غصه میخوره ....

وابستگیش به من و امید خیلی بیشتر شده .....و البته علاقه اش به بابایییش که از نظر آوینا خانوم خیلی خوب و خوشتیپ و مهربون و ناز و خوشگله مژه....

از وقتی سیاوش اومده فارسی وان رو میبینیم و البته اوینا خانوم هم به جرگه عشاق سالوادور اضافه شده ....اسم تمام شخصیتها رو میدونه و سراغشونو میگیره ....شدیدا هم نگران پسر سالوادور بود که ببینه خوب شد یا نه ....به من میگه مامان نگران نباش پشر شالبادور خوب میشه ماشااله تعجب...

دو تا انگشت اشاره رو نشون میده و میگه :ولیییییییییییییییی عاقشتم (عاشقتم )...

خیلی بامزه میشه قلب

به قاشق میگه قاقش ...به عاشق هم میگه عاقش ...

رفته بود استخر ...برام تعریف میکرد میگفت :گریه کردم ...گفتم چرا؟گفت :اخه عصبانی شده بودم ....گریه کردم ......بغل.

یکی از سوالاتی که دائم تکرار میشه اینه ؟؟؟؟چی شده بوده ؟؟؟؟بچم اخر دستور زبان فارسیه زبان.

به عروسکش میگه :بوس کن منو برات گل سر خریدم .....بگو ممنونم ....پاسیبا (به روسی یعنی ممنون ).....خیلی چیزای بامزه ای برای خودش تعریف میکنه ..البته وقتی حواسمون نیست ...وقتی حواسمون بهش باشه خجالت میکشه ....

به عکس عیسی و مریم علاقه مند شده و تو ارمیتاژ خیلی دوست داشت که تابلوهاشونو ببینه ....تمام مجسمه ها و تابلو ها رو پرسید که چیه ؟؟؟؟و جالب این که با دقت هم گوش میداد و میگفت توضیح تعجببده برام .....

منم یکی از نقاشی های داوینچی رو که تصویر مادر باکره هست براش خریدم ...هر وقت میبینه کلی برام توضیح میده ....امروز کلی هم توضیحات مبسوط در مورد مادر ترزا ارائه میکرد به منا ....

با خونه سازیهاش تفنگ درست کرده بود اورد جلوی من گفت ببین تفنگ دارم ...بعد در یک لحظه دسته تفنگ رو جدا کرد و گفت نه تفنگ خوب نیست ...گفتم چرا ؟گفت برای اینکه ادمارو میکشن ...نی نی ها رو میکشن .....حالا هر جا تفنگ میبینه میگه تفنگ خوب نیست قلب

اولین نقاشی روی صورت ...فکرشو نمیکردم که بیحرکت بشینه

ارامگاه یلتسین ...قبرستان مشاهیر

شعرهای بسیار بسیار پر معنایی چون الاکلنگ و تیشه ...دوستت دارم همیشه ...تپلی ریزه میزه اینقده بلا نمیشه ....و در ادامه جیغ نکشی نمیشه ......و همچنان ادامه داره هر کاری که میخواد بکنه رو میگه در ادامه شعر .....با عرض شرمندگی خجالت

کلمات مامان ...بابا....آب ....بشقاب ....من ....دارم ...دارد ...چنگال ...امید ...آوینا سرمدی ...سحر ..توپ ...ابرو ....رو از روی کارتهای تراشه الماس یاد گرفته و هر جا ببینه میخونه ....کارتها رو کنار هم میذارم و باهاش جمله میسازم مثلا بابا بشقاب دارد ....اینا رو هم میتونه بخونه ....البته ناگفته نمونه که بسیار بازیگوشه و هر وقت حال کنه جواب میده .....تو کتاباش دور این لغات رو خط کشیدم و بهش نشون میدم میتونه بخونه ...خیلی برام جالب بود که بچه ها اینجوری میتونن یاد بگیرن .... در مورد اعداد هنوز کار نکردم باهاش نمیدونم اعداد انگلیسی رو یادش بدم یا فارسی براش دیروز یه جعبه چوبی خریدم که اعداد رو رنگی با چوب درست کردن ...حالا باید شروع کنم .....رنگها رو کامل یاد گرفته .....اشکال رو هم همینطور ...بیرون که هستیم توی تابلو ها یا تو خیابون دنبال اشکال هندسی میگرده و پیداشون میکنه .....همیشه تو یه بشقاب گرد سفید براش میوه میذاشتم ...یه روز دیدم همه کثیفه توی یه دیس کوچولوی سفید براش میوه گذاشتم ...تا دیده میگه :مامان این چرا بیضی شد ؟؟؟؟

 

پری ناز کوچولو ....ولی عاشقتم !!!!!سبز باش عسلکم قلب