پریزاده برکه نور ....دخترکم ...زیبای من ....دلم خیلی گرفته و اشکهام امانم نمیدن ......باور کن جز اینجا جایی رو برای گریستن و نوشتن نداشتم .....هیچ وقت دلم نیومد تو خاطراتت از غمهایی بنویسم که بعضی وقتها گریبان ادمیزاد رو میگیره و ازش گریزی نیست ....غمهایی که انگار همیشه هستن و بودن و خواهند بود ....تازگی با اون دو تا چشم روشنت جلوم میایستی و میگی مامانی سرم درد میکنه ....و منتظر میمونی تا من بگم خدا نکنه عزیزکم ....مامان دلش نمیخواد اون روزو ببینه که سر تو درد بگیره ....اونوقت راضی و خوشحال میری دنبال بازی ......نه مامان طاقت دیدن نم نم اشکهای تو رو نداره که وقتی دعوات میکنم  بغض میکنی و میگی مامانی بغشید (ببخشید)و دستاتو میگیری بالا یعنی بغلم کن و تا مطمئن نشی که دیگه عصبانی نیستم همینطور اشک میریزی .....

طاقت ندارم ببینم که با کلی هیجان میری به سمت بچه ها تا باهاشون بازی کنی ولی اونا زبون تو رو نمیفهمن و تو هم زبون اونا رو ....برای همین در نیم گشوده دوباره بسته میشه ....اونوقت با نگاهی که نمیتونم معناش کنم میایی و میگی :اینا همه دوستای منن ها .....

نمیدونم چرا اینقدر دلم گرفته ....ساعت 2شبه ....باد خنکی میوزه و صدای بلبل ها رو میشنوم .....یاد این شعر حافظ میافتم :رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد .....

چقدر اونوقت که نبودی همه چیز متفاوت بود ....اونقدر متفاوت که انگار دیگه نمیشه به اون روزها فکر کرد ....چقدر با بودنت سرشارم از زندگی ....از لطافت بهاری ...از عشق ....از بوی موهای تابیده تو وقتی ازم میپرسی موهای من قشنگه ؟؟؟؟؟

چیزی نمونده تا دوساله بشی ....آوینا سرمدی دوساله از مسکو ....اینو وقتی میگی که ازم میخواهی ببرمت پیش عموها (فیتیله)تا تو هم مثل بقیه خودتو اینجوری معرفی کنی .....

شهرزاد قصه گوی من ......میمیرم برای قصه گفتنت ...برای تعریف کردنت .....تمام مدتی که داری برام تعریف میکنی نگاهم روی چاله های کوچولوی روی انگشتات میچرخه و میرسه به خط خوشگل روی مچ دستت ....همینطور با انگشتات بازی میکنی و من محو اون تپلی زیر گلوت میشم .......اره داری بزرگ میشی و دیگه باید با این چاله چوله ها و تپلی ها خداحافظی کنیم .....به من میگی دستم به تابلو نمیرسه غذا بوخورم بزرگ بشم دستم میرسه ...اینکه گریه نداره ....من نفهمیدم گفتم چی نداره؟؟؟جایزه ؟؟؟میگه نه اونو که بابا میخره ....!!!!!میگم گریه نداره ......

مسافر کوچولوی من .....ای از بهار سرشار ......ماهی کوچولوی تنگ بلورم .....دوست داشتن واژه بی معناییه در مقابل هجوم مهربانی های تو وقتی میگی دوستت دایم ....اندازه اسمونا .....من میگم ما بیشتر و اونوقت لبهاتو مثل ماهی جمع میکنی و میایی تو بغلم .....یادت باشه اگه به یه نفر اجازه دادی که اهلیت کنه ...اونوقت یه همچین شبایی ناگزیر پیش روته .........

سبزترین دختر بهار .....به خنده هات محتاجم مثل ماهی به آب و دریا به موج ......

داشتم برات از مهدکودک میگفتم و اینکه اونجا بهت خوش میگذره ....میگی تو هم میایی؟؟؟؟میگم اخه اونجا مال بچه هاست ...منو راه نمیدن .....ولی ته دلم خیلی برات ناراحته ....به امید میگم :اگه بچم تشنه بشه و اونا نفهمن چی میخواد ....اگر گرسنه باشه و چیزی بخواد ...اگر نتونه با بچه ها حرف بزنه و اونا باهاش بازی نکنن .....اگر اگر ...دیوانه ام من نه؟؟؟؟؟؟اره دیونه اون نگاه قشنگت وقتی با ذوق میپرسی :تو هم میایی پارک؟؟؟اره عزیزکم تا اخر دنیا میام باهات اگر پاهام یارای رفتن داشته باشه و تو بخواهی که بیام ...........

تا بدین حد عاشق نبوده ام ...........و خوشبخت و نگران و شوردل و لبریز .......که عظمت حضور تو روحم را صیقل میدهد و میتاباند چنان که تاب این جسم علیل رو نمیاره ........اونوقت چشمام پر از اشک میشه و میفهمم که روحم داره پر میکشه ...برای تو ..بخاطر تو ...تمامی وجود من .....

مهتابکم ..خورشیدکم ....روبروی خونمون زمین اسب سواریه و تو واقعا عاشق اسبی ....هر وقت هم اون اسب قهوه ای رو میبینی میگی ابس منه ها...بعد میپرسی اسمشو چی گذاشتم ؟؟؟؟برات داستان رستم رو تعریف کردم و گفتم تو هم اسم اسبت رو بذار رخش ...یادت میره و هر دفعه میپرسی .....از جلوشون رد میشدیم یه دختر بچه در حال سوارکاری بود با دستت نشونش میدی و میگی :اینا پول میگیرن سوار ابس (اسب)بشیما !!!!وقتی ازم خواستی سوار هواپیما بشی و گفتم پول خرد ندارم ...بریم آشان خرید کنم بعد بیاییم باشه .....اومدی و بعد که تموم شد گفتم بریم سوار شیم ...پرسیدی پول گرفتی؟؟؟؟دلم اتیش گرفت ....طاقت اون روز رو ندارم که بگم نه .....دلم برای اون پدر و مادرایی اتیش گرفت که مجبورن به بچشون بگن نه ......برای یه لقمه نون شاید ....اسباب بازی که سهله ............

تو اسب دوست داری چون مثل خودت زیبا و جذابه .....سرکش و عصیانگره ....تو چارچوب نمیگنجه ....نمیایسته ....دائم در حرکته و جستجو .....چون رقص موهای تو در برابر باد ....

چقدر سبک شدم .....مسیحای من .....غزلواره احساس ......پر از رویاهای بی شکیبم ....مرا دریاب ....مرا دریاب

سبز میخواهمت ....سبز ترینم ...