برای همه اونایی که آوینا رو دیدن این صحنه منظورم (صحنه تو عکسه )خیلی آشناست ...این پتو نرمینه رو مامان بزرگ آوینا براش خریده بود طبق یه ارتباط مرموز و ناشناخته آوینا هر وقت این پتو یا به قول خودش ابو رو میدید یا لمسش میکرد یا حتی بهش فکر میکرد ...بدون لحظه ای درنگ شست دستشو میمکید ...و در این لحظه چنان دچار خلسه میشد که به هیچ چیز و هیچ کس توجه نمیکرد انگار تو یه دنیای دیگه بود یا رو ابرا سیر میکرد ...جالب بود که دائم پتو رو متر میکرد و نمیدونم توی اون دنبال چی میگشت ؟؟؟؟ما هم که باید دائما این پتو رو با خودمون حمل میکردیم هر جا که میرفتیم ....خیلی بهونه پتو رو میگرفت ....خلاصه اگر نون شب یادمون میرفت ..ابو رو باید میبردیم حتما .....پتو خیلی داغون شده بود مامان جون دوباره زحمت کشیدن و یه پتو دیگه براش خریدن ولی ابو فقط همون پتوی رنگ و رو رفته بود ....تا اینکه یه روز رفتیم تو مغازه و یه پتو که خیلی شبیه ابو بود را با کلی ژانگولر بازی جایگزین کردیم ...با این خیال که آوینا نفهمیده و قبول کرده و کلی هم از این کار بامزه خودمون مشعوف گشتیم ....دو روز بعد از جلوی همون مغازه رد میشدیم ..به من میگه :مامان ابو رو از اینجا خریدی؟؟؟؟؟؟؟؟آوینا امکان نداشت هیچ چیز دیگه ای رو با ابو اشتباه بگیره حتی وقتی خواب بود کافی بود دستش به پتو بخوره تا بفهمه که ابوی خودشه یا نه ؟؟؟؟من از وابستگیش به پتو اصلا ناراحت نبودم چیزی که نگرانم میکرد خوردن انگشتش بود ...خیلی دکتر رفتم چه ایران چه مسکو ....با دکتر سهامی هم مشورت کردم همه بدون استثنا میگفتن اصلا اذیتش نکن تا ۶سالگی هم ممکنه بخوره ...دکتر خودش تو مسکو گفت هر کاری بیفایده است .....دلم نمیخواست دندوناش بدفرم بشه یا انگشتش خراب بشه .....خودمو اماده کرده بودم برای چندین سال دیگه که همچنان داره انگشتشو میخوره .......

یه شب همینجوری که داشتم براش قصه میگفتم اونم پتوشو بغل کرده بود و انگشتشو میخورد بهش گفتم :اگر انگشتاتو بخوری خراب میشن و دیگه مثل بقیه انگشتات خوشگل نیستن ....اونایی که بزرگ میشن دیگه انگشتاشونو نمیخورن ...فقط نی نی ها از این کارا میکنن ..ببین من و بابا و دایی و محمد صالح هم که بزرگ شدیم دیگه انگشتامونو نمیخوریم ...چون خراب میشه ....دستشو از دهنش در اورد و یه نگاهی به انگشتش کرد گفت :خراب میشه؟؟؟؟؟گفتم اره ....

دیگه دستشو تو دهنش نکرد ....چند روز اول خیلی بیقراری کرد تا میخواست دستشو ببره تو دهنش میگفت مواظب باشی ها ...خراب میشه ...بعد با موهاش بازی میکرد یا دستشو میذاشت زیر صورتش ....همه تعجب کرده بودیم باورمون نمیشد که بتونه مقاومت کنه ...ولی واقعا اینکارو کرد الان یک ماهه که دیگه انگشتشو نمیخوره و سراغ پتو رو هم نمیگیره ....دختر با اراده ....خیلی با این کارش خوشحالمون کرد ...کلی همگی براش جایزه خریدیم و تشویقش کردیم ....اگر میدونستم با یه کلمه گفتن من دیگه اینکارو نمیکنی زودتر بهت میگفتم عزیزکم .....خیلی میخوامت دخترک با اراده من ....