٢٩خرداد ...تو اخرین روزهای بهار ....زندگیمون بهاری شد با نفس گرم تو ...باورم نمیشه که یکساله با منی ....انگار همین دیروز بود که پرستار تو رو پیچیده بود لای پارچه و اوردت توی اتاق ...خیال باطلمن و بابا فکر کردیم بچه اون خانومیه که تو ریکاوری با هم بودیم ...برای همین هیچ عکس العملی نشون ندادیم ....پرستار یه کم صبر کرد و گفت اگه نمیخواهیدش ببرمشتعجب !!!!!ما تازه فهمیدیم اون کوچولوی ناز با اون موهای براق و سیاه و چشمای خوشگل و لپهای گلی دختر کوچولوی ماست ....فرشتهاولین چیزی که گفتم همونطور که داشتم میلرزیدم این بود :وای این چقدر مو داره ؟؟؟؟؟؟؟بعد اومدی و من بوست کردم ....بابایی که داشت فیلم میگرفت صداش میلرزید و تو رو بغل کرد ...تو هم داشتی با دهنت حباب سازی میکردی و هی دهنتو تکون میدادی خیلی خوشگل و بامزه بودی ....عاشقت شدیم ...دوستم آنجلا اومد تو رو دید و گفت :چه خوشگله ...چشماش هم که باز بازه مژه....فقط یه کیلو لپ داره ......الان بعد از یک سال تو شدی یه وووروجک شیرین و دوست داشتنی .....وما هنوز عاشقتیم .....قلببغل

آنکه می گوید دوست ات می دارم ......

خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است .

 ای کاش عشق را زبان سخن بود....

هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من ....

عشق را ای کاش زبان سخن بود *

 آنکه می گوید دوست ات می دارم دل اندوهگین شبی است که مهتاب اش را می جوید .

ای کاش عشق را زبان سخن بود....

هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من عشق را .....

ای کاش زبان سخن بود .....(شاملو)