مامانی ....

من از حدیث دیو  و دوری از تو میترسم !!!!!

من تازگیها یادگرفتم به مامانم میگم مامانی به بابام هم میگم باباییی ....هر وقت یه چیزی میخوام ..یه کاری دارم ...خسته ام ...گشنه ام یا خوابم میاد یادم میافته که بگم ما مامانی ......اونوقت مامانم که تا حالا هیچ کس خودشو براش اینقدر لوس نکرده جو گیر میشه و بغلم میکنه و کلی بوسم میکنه و من هم کلی کیف میکنم و تمامی اونچه که میخوام رو یکجا بهش نشون میدم که اون هم فوری میفهمه که اوضاع از چه قراره ...منو میذاره زمین و میگه بدو بدو برو خودتو لوس نکن !!!!هر کی بخواد از در بره بیرون بهش میگم دد......بعد منتظر میشم ببینم منو میبره یا نه ؟؟؟؟اگر نبرد بهش با کمال خونسردی میگم بای بای .....

ببعی میگه ::::بع بع

کلاغه میگه :گار گار

آوینا میگه :دد دد

اسبه میگه :پوتیو ...پوتیو

همه دوستا و فامیلمو میشناسم ....به عکس خودم شدیدا علاقه مندم ....مامانم میگه باید اسممو نارسیس میذاشتن .....

حییوونا رو خیلی دوست دارم .....و میتونم ساعتها بشینم و نگاشون کنم ...مامانم ارزو میکنه کاش یه باغ وحش داشته باشه تا من دست از سرش بردارم .....جمعه هم تولدمه ....مامانی گفته چون بابایی نیست برام تولد نمیگیره البته فعلا ولی خودمون قراره بریم عکس بگیریم و بعدش هم بریم شهر بازی ....مونا جونم هم برام یه لباس خوشگل دوخته که همون روز میپوشم .....ممنون مونا جون جونی من ....عکس دایی سیاوشم رو هر کجا که ببینم کلی ذوق میکنم و میگم دایییییییی.....بعضی وقتها هم بهش میگم ددی (زبون مادریمو فراموش کردم )دیگه فرمایشی ندارم .....همیشه سبز باشید (البته من فعلا هیچگونه گرایش سیاسی ندارم ولی شما سبز باشید خب چه اشکالی داره ؟؟؟؟سبز بودن از سیاه بودن یا هر رنگ دیگه ای داشتن خیلی بهتره نه؟)