سلام بلاخره نوبتی هم باشه نوبت خانوم والده نسبتا محترمه تا یه چند کلامی در این صفحات برسم یادگار بنویسه .....جونم براتون بگه از این دختر بلا ....دیروز پشت کامپیوتر (ببخشید رایانه)بودم که اوینا با روروئک اومده میزنه به پام و میگه دد دد بعد هم رفت سمت در اتاق ....فهمیدم که این یعنی من دارم میرم دد .....آی دختر اگه اون بابات بفهمه که ددری شدی از حالا !!!!!!(البته فکر نکنم خیلی هم خودکشی کنه )من هم باهاش بای بای کردم ...اون هم خندید و بای بای کرد و رفت ....از اتاق رفت بیرون به سمت در اپارتمان ....کلی ذوق کرده بود برا خودش که یعنی من رفتم !!!!  

این دختر آخرش هم بابایی شد رفت از دست !!!!بهش میگم بابا کو؟؟؟؟فوری عکس بابارو که رو دیواره نشون میده   ولی وقتی میگم آوینا مامان کو ؟  دقیقا همینجوری منو نگاه میکنه و اونوقت من و میگی !!!!آی حرص میخورم   این هم از عواقب مادر شدن .

دیشب به بابایی گفتم بیا آوینا رو ببریم یه جا بچه ها رو ببینه ....یه جایی بود بنام دتسکی میر (دنیای بچه ها)در اصل فروشگاهه ولی یه جای بازی خوشگل داشت که بچه ها بازی میکردن و چرخ و فلک و اینا ...نزدیک میدون سرخ ...خلاصه رفتیم دیدیم برای تعمیرات بسته شده ...کلی پکر شدیم (یکی نیست بگه شما چرا؟)خلاصه گفتم حالا که اومدیم بیا بریم میدون سرخ آخه این بچه ما هنوز تو میدون سرخ عکس نداره ....از ماشین که پیاده شدیم کلا از زندگی پشیمون شدیم ...اونقدر هوا سرد بود و باد سرد میاومد که نگفتنی !!!جای شما خالی ...بعد از کلی بد و بیراه گفتن به این ننه سرما سمج که دست از سر ما بر نمیداره دویدیم سمت فروشگاه آخوتنی ریاد و کلا از خیر این میدون سرخ سرد گذشتیم !!!تو این فروشگاه به این بزرگی دریغ از یه بچه ....ولی خب برای آوینا خوب بود چون یه کشف بزرگ کرده بود اون هم سقف اونجا بود که فلزی و طلایی بود و اوینا خودشو توش میدید ...خلاصه مدام سرش بالا بود و سقف رو نگاه میکرد ....هر کی از بغل ما رد میشد زیرزیرکی به این بچه نابغه !!!!!ما میخندید و همه سقف رو نگاه میکردن ببینن چی تو این سقف هست که این بچه محو تماشا شده !!!!والبته که به نتیجه نمیرسیدن .

  
بعد از کلی بالا پایین رفتن مک دونالد رو دیدیم و چون جا برای بچه ها داره تصمیم گرفتیم بریم اونجا ....بابایی رفت غذا بگیره ...من و آوینا هم نشستیم البته آوینا تو صندلی بچه ...چون چرخ داشت کلی کیف کرده بود ...یه اقا پسر و دختر خانومی هم کنار ما بودن لازم به ذکره که من شام آوینا رو داده بودم و سیر بود اینو مطمئن بودم ...وقتی بابا اومد یه دونه سیب زمینی تنوری رو باز کردم تا خنک بشه بعد یه ذره توش رو دادم به آوینا ....چشمتون روز بد نبینه که از اون موقع به بعد اونجا رو گذاشت رو سرش که باز هم میخوام ....  امید سیب زمینی رو خنک میکرد من هم میدادم به آوینا اگه یه لحظه تاخیر میافتاد جیغش میرفت به آسمون ...از میز بغلی بگم که کلا زندگیشون تعطیل شده بود پسره که کلا حواسش به آوینا بود و اونقدر خندیده بود که سرخ شده بود ...این وسطها برا خودش دست هم میزد و نای نای هم میکرد ...اون دختره که فکر کنم دلش میخواست آوینا رو خفه کنه چون دائم یا شال دختره رو میکشید یا حواسش به خوردن اونا بود ...وقتی هم که همدیگرو بوس میکردن   

با چشمان از حدقه در اومده داشت نگاهشون میکرد فکر کنم اونقدر نگاهش سنگین بود که پسره از خنده غش کرد ...دختره هم که کلی عصبانی بود زیر چشمی نگاه کرد به آوینا و یه لبخند زورکی زد ....ما هم دیدیم اوضاع خرابه ترجیح دادیم تا بیشتر موجبات آزار این دو کفتر عاشق رو فراهم نکردیم زحمت و کم کنیم ...  این هم ماجرای اولین مک دونالد اوینا خانوم که دو تا بسته سیب زمینی خورد ....باور کنید !!!امید دوباره مجبور شد بره بخره ....

یه چیز دیگه هم بگم و برم ...دیروز دیدم به طرز مشکوکی ساکته و همش داره منو نگاه میکنه ولی دستش اون گوشه کنارا کار میکنه ...نگو که داره گوشه کاغذ دیواری رو که کمی کنده شده پاره میکنه ...چون چند بار بهش گفته بودم نه ...منتظر بود ببینه من چکار میکنم ....آوینا شده وروجک من هم خانوم نجار ...یادتونه کارتونش ...من عاشقش بودم خیلی بامزه بود !!!  


نان را از من بگیر,اگر می خواهی
هوا را از من بگیر, اما
خنده ات را نه
...آنگاه که چشم می گشایم و می بندم
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند
نان را, هوا را
روشنی را, بهار را
از من بگیر اما خنده ات را هرگز
...تا چشم از دنیا نبندم

پابلونرودا