سلام عرض شد ..خب منم دیگه آوینا خانوم ...واه چرا اینجوری تعجب میکنید !!!!مگه من نمیتونم بیام به املاک و مستغلاتم یه سری بزنم ببینم این مادر عزیزتر از جانمام چه بلایی بر سر این وبلاگ بینوا آورده !!!!!١میبینم که هر چه عکس داشتیم بدون اجازه ما گذاشته اینجا ...وقتی میگن کپی رایت در ایران هیچ جایگاهی نداره راست میگن دیگه ...خب بگذریم خودم باهاش یه صحبت خصوصی دارم که به خدمتش خواهم رسید ....هر چند که چند روزیه سرش هی درد میگیره ...دیشب داشت به دایی امیرم میگفت مواظب بچه ام باشید اگه من نبودم ...نذارید زیر دست زن بابا بزرگ بشه ...البته بیشتر نگران زن بابا بود تا من چون خودش به وضوح میدونه که چه بلایی ممکنه سر اون بیچاره بینوا بیاد ....بگذریم به همین مناسبت ...یعنی سر درد مامانم (اصلا من نمیدونم این بابای من چه گناهی داره با این همسر مریض )سعی میکنم کمی ...البته فقط کمی ..مراعات کنم وکمتر شیطونی کنم .....ولی خب اگر بشه ...قول نمیدم !!!!من هفت ماه و دو روزمه خیلی دوست دارم از همه موجودات جهان هستی سر در بیارم ولی نمیدونم چرا نمیذارن !!!!!کلا از حرکت کردن و سینه خیز و چهار دست وپا رفتن خوشم نمیاد به چند دلیل ١-مگه من سربازم ؟یا چریکم؟یا موقع جنگه که لازم باشه من به خودم زحمت این کارها رو بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟وا اگه خدای نکرده جنگ شد اونموقع آقایون پسرا هستن که از ناموس و مام وطن دفاع کنن و سینه خیز برن به جنگ دشمن ....ما رو چه به این کارا ...؟؟؟؟؟؟دلیل ٢-وقتی همینطور اماده به خدمت ایستادن تا ادم رو در ارتفاعات ببرن و در آغوش گرم خودشون بگیرن و تازه سر اینکه منو بغل کنن با هم دعوا میکنن مگه ادم عقل نداره که بخودش زحمت بده و چهار دست و پا بره ...گذشت اون زمان ها که انسانها باید تلاش میکردن و رو پای خودشون وایمستادن .....الان قرن بیست و یکمه بابا ....دلیل ٣-اونقدر کار برای انجام دادن دارم که دیگه وقت نمیکنم به این کارهای پیش پا افتاده برسم من باید تمام وقت رفت و امد افراد خانواده و مهمانان جدید  و قدیمی رو کنترل کنم ....باید دقت کنم که هر کسی هر چیزی رو که برمیداره اون چیز چی هست به چه کار میاد و کجا میذارتش ....باید حواسم به مکالمات تمامی افراد باشه ...این کار وقتی سخت میشه که چند نفر با هم حرف بزنن تازه این وسطه یه نون خشکی یا سمساری هم از تو کوچه رد بشه اونوقته که اهمیت کار من هویدا میشه و باید ببینید که از پس تماکمی این کارها چقدر خوب بر میام ....کار مهم بعدی من سخنرانی شبانه روزی برای افراد خانواده در راستای تحکیم روابط اجتماعی است ...فقط نمیدونم چرا اینا حرفای منو نمیفهمن ...و حتی بعضی وقتها به من میخندن ...بی ادبا ....تمام انر÷ی من صرف ادای حروف ددددد  دادادا   گگگگگگبا تشدید آآاااگا  ااااییییییییییی   آآآبببببببوووووو  وغیره میشود و اصلا هم دلم نمیخواد بگم ماما یا بابا مگه زوره ؟جدیدا کشف کردم که بسیار زیبا آواز میخونم نمیدونم چرا بقیه این نظر رو ندارن ؟اهان داشت یادم میرفت ...کشف دل و روده اسباب بازی هام و به قول مامانم خراب کردن اونها اون کانگورو بدبخت بادی که به دیار فنا سپرده شد چون من با تمام قوا پاهاشو از جا کندم !!!!اون یویو هم که هیپنوتیزماینجوری شد از بس از دو طرف کشیدمش !!!بقیه اشو نمیگم تا بمونید در حدس و گمان ...اهان تمامی کاغذ های دایی رو در یک اقدام غیر منتظرانه پاره کرده و او را بسیار عصبانی نمودم ....همه غذاهای بزرگا رو دوست دارم و دهنم حسابی آب میافته ولی امان از غذا های خودم که نمیدونم چرا مثل غذای بزرگا قرمز نیست ...؟؟؟؟؟تازه بابام قول داده تولدم برام یه موتور وسپا بخره چون دائم در حال گاز دادن هستم ....تنها کار خوبی که میکنم دست زدنه...بعضی وقتها هم مامانم رو ناز میکنم و بوسش میکنم و نمیدونم چرا مامانم صورتشو پاک میکنه !!!!!تا اطلاع ثانوی شاد باشید .

خدمات وبلاگ نویسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.com