امروز میخوام برات بنویسم که چه ماجراهایی داشتیم اساسی سر انتخاب اسم شما ....البته لازم به ذکره که تا 10 روزگی هم اسم نداشتی عزیزم ....

و این اصلا به تنبل بودن مامان عزیزت و پدر گرامیت ارتباط موضوعی نداره ...ما واقعا دست و پامون در انتخاب اسم بسته بود اینجوری ....
حتما میگی چرا هان؟؟؟؟؟؟؟خوب گوش کن پس :یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود ...یه مامان سحر بود که خیلی دوست داشت یه نی نی داشته باشه
و از اون طرف یه بابا امید بود که عاشق بچه بود
همیشه یواشکی به مامان سحر میگفت :میشه یه روز بجای اینکه بچه های دیگرون رو بغل کنم و براشون ذوق کنم بچه خودمونو بغل بگیرم و اون هم انگشت منو با دستای کوچولوش سفت بگیره ؟؟؟
اینجوری بود که خدا یه فرشته کوچولو داد به اونا
خیلی خوشحال شدن ...اونقدر خوشحال بودن که خودشون هم از این همه خوشبختی میترسیدن
دلشون میخواست برای یکی یکدونه قلبشون همه کار بکنن تا خوشحال باشه ....
مهمتر از همه انتخاب یه اسم قشنگ بود ....و از همین لحظه بود که درد سر شروع شد.....انگار هیچ اسمی قشنگ نبود ...یعنی بود ....ولی برای فرشته کوچولوی اونا قشنگ نبود .....اونا میخواستن اسم دخترشون یه اسم تک و زیبا و با معنا و ایرانی باشه .....به علاوه اینکه توش حروف ح یا ه نباشه ...چون تو جایی که قرار بود این دختر کوچولو زندگی کنه نمیتونستن این حروف رو تلفظ کنن و اونا رو خ تلفظ میکنن مثلا به مامان سحرت میگن سخر
یا اسم اصلی بابایی رو میگن مخران
فقط مامانیت شانس اورده که کلمه سخر به معنی شکر هست و حد اقل معنای بدی نداره ....بماند که هر کی اسمشو میپرسه بعد با تعجب پیش خودش میگه :مگه میشه کسی اسمش شکر باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوب حق بده که دوست نداشتیم اسمت اون حروف رو داشته باشه دیگه .....لازم به ذکره که خیلی از اسامی خیلی قشنگ هم این حروف رو داشتن ....
شرط بعدی این بود که تلفظش راحت باشه و دائم نخواهیم برای اینا توضیح بدیم ....و مهمتر اینکه آخرش آ داشته باشه چون در زبان روسی تمامی اسامی مونث به حرف آ ختم میشه ....پس بهتر بود اسمی باشه در معناش لطمه ای وارد نشه .......
تمام اینا و مهمتر از همه معنای زیبا و ایرانی بودن اسم ما رو وادار کرد که روز ها و روزها توی کتابهای اسم و فرهنگ نام و لغت نامه و انواع سایتها دنبال اسم بگردیم ....
نه فقط من و بابایی .....تمام فامیل و دوست و اشنا دنبال اسم برای تو میگشتن و یکی از بحث های شیرین تو مهمونی ها اسم سرکار خانوم بود هر چی بیشتر میگشتیم کمتر پیدا میکردیم
حافظ و سهراب سپهری و نیما یوشیج و دهخدا و اقای معین و بقیه شاعران و نویسندگان محترم هم نتونستن به ما کمک کنن .....شدیدا وسواسی شده بودیم .....
بابایی هم میگفت چون تو خیلی برای این کوچولو زحمت میکشی تو براش اسم انتخاب کن ....هر چی تو بگی !!!!!!!!البته بگم که خودش رو اسم صبا خیلی تاکید داشت ....میگفت تو بگو ....ولی خوب اگر من میگفتم صبا خیلی خوشش میاومد ....صبا قشنگ بود ولی اون چیزی نبود که من دلم میخواست ......
ساینا و سارینا هم همینطور ............
تو بدنیا اومده بودی و هنوز اسم نداشتی ..........همه میپرسیدن اسم دخترتون چیه ؟و ما نمیدونستیم ...........
تو بیمارستان به هر کس یه چیزی گفته بودم و تو برگه ها هم هر روز یه چیزی مینوشتم ....
تا مامان بزرگت اومد پیشمون و در روز دهم بلاخره تمامی اسمایی رو که فکر میکردیم خوبه رو کاغذ نوشتیم و گذاشتیم لای قران ......مامانی خیلی دوست داشت اسمت آوینا باشه ومطمئن بود که این اسم از لابلای اون صفحات بیرون میاد .....بله
سه بار مامان بزرگ قران رو باز کرد و هر سه بار اسم آوین بیرون اومد .....آوین تنها اسمی بود که با الف نسبت قشنگ میشد و خوش اهنگ .....
آوینا .........عشق ما .......گل سرخ و مینا .........
اینجوری بود که اسم تو شد آوینا ..........
امیدواریم که وقتی بزرگ شدی از اسمت خوشت بیاد ......قصه ما به آخر نرسید ولی شاید کلاغه به خونش رسیده باشه .........کسی چه میدونه .......تا اطلاع ثانوی شاد باشید .