سلام خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگر از احوالات ما خواسته باشید ملالی نیست جز دوری از شما عزیزان که امید است بزودی زود دیدارها تازه شود .......دخملکم خوبه ....راه افتاده و حسابی بلا و شیطون و شیرین شده ....اونقدر بامزه کلمات رو ادا میکنه که کلی میخندیم ....دخترم اگه تو نبودی ما به چی میخندیدیم در این زمانه پر فریاد و بی خنده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی کلمه یاد گرفته ...به بابا بزرگش میگه باباجی ....عمو ..دایی ..عمه رو خیلی قشنگ ادا میکنه البته بچم چون خاله نداره یاد نگرفته بگه خاله ....اسامی ...امیر ...علی ...مریم ...آیسا ...عزیز...عسل...صدرا (البته میگه ادرا)لیلا ...طلیعه (که میگه طلی ) رو صدا میکنه و تا جواب ندن هم دست از سرشون بر نمیداره ...کلمات کیک...بستنی...اگور(انگور)...خرگوش ...چایی ...که بعدش هم میگه قاغ (داغ )آینه ....عینه (عینک)و همین طور آزادی و ایران رو میگه دستشم میبره بالا (س ی ا س ی )شد رفت بچم .....هر کاری هم میکنه برای خودش دست میزنه ....اگر بهش بگیم آوینا خانووم ...جواب میده بببببللللللهههههههه....با کلی ناز و عشوه ....اگر همینجوری صداش کنیم محاله جوابتو بده ....بهش میگیم اسمت چیه ؟؟؟میگه آیییینا ....میگیم چند سالته ...؟؟؟انگشت اشاره شو میاره بالا و میگه یک (اک)...بهش میگم آوینا غذا میخوری ؟؟؟؟با صراحت تمام میگه نه....چنان نه ای حواله ادم میکنه که دیگه ازش نپرسی ....همه چیز رو که مال خودشه بر مبداره و سعی میکنه بپوشه ...کلا به لباس پوشیدن و در آوردن خیلی علاقه داره ...اگه بگیم آبو (پتو )این همون پتوی کذایی هست که آوینا عاشقشه ...مال منه ...میگه نه دستاشو میذاره تو سینه اش و میگه من ...در مورد این پتو باید مفصل براتون بنویسم که چه روابط عاشقانه ای بین این دخمله و این پتو هست ....

البته دو تا دندونم بالایی هم سر زده بیرون و خیلی اذیتش کرد آبریزش بینی و سرف و بی اشتهایی ...حالا چهار تا دندون داره تنبل خانوم ....

این مدت چند روزی هم مریض شده بود که فقط کار ما شده بود دکتر رفتن و البته نه ما و نه آقایون دکترها نفهمیدن چشه .....تمام آزمایشات و عکس و معاینات سالم بود ولی بچه طفلکم از زور سرفه سیاه میشد و نفسش بند میاومد .....بعد از دو جین دارو که به بچه دادن ...خود بخود خوب شد بدون اینکه بفهمیم اصلا چی شده بود ....خلاصه که این هم اولین بیماری آوینا بود ...که بخیر گذشت ....

با آوینا شعر یه توپ دارم قلقلیه رو میخونم و آخرشو میذارم که اون بگه ....بلد نیست ولی یه چیزایی تحویلم میده که از خنده غش میکنیم ....وقتی به چیزایی که نباید دست بزنه میخواد دست بزنه منو نگاه میکنه و انگشتشو تکون میده و میگه نه نه نه ....به ما میگه نه دست نزنید ......!!!!!!خلاصه که اینا رو مینویسم که بعد ها که دخملک بزرگ شد بدونه که چطور با شیرین زبونی هاش دل مارو میبرد ....خودشو شدیدا برای امید لوس میکنه و وقتی بغل باباشه چنان ناز و عشوه ای میاد که انگار خودش فقط بابا داره ....(یه مادر حسود )اما ناگفته نماند که خیلی هم مامانیه ....وقتی با کلی ناز میگه مامانییییییییی   دلم ضعف میره میخوام بخورمش تا بره سر جای اولش ......خیلی عاشقتم دخترک نازم .